پارساپارسا، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 27 روز سن داره

محمد پارسا دنیای تازه من و بابا

تو

تو را که نگاه میکنم انگار موجود زندگی ام جان میگیرد . تو را که میبینم یادم می آید کسی حواسش به من هست که این حس زیبا را به من هدیه کرده . تو انگار رفیق تمام کودکیهای شدی و لولوی بی کسی را از داستان های پر تکرار زندگی ام زدودی. انگار جاده های کویری زندگی ام پر از گلهای مهر شدند پر از گل رز که من عاشقش هستم.انگار دوباره دارم تا تا میکنم تا به جایی برسم انگار دوست دارم به هر جا سرک بکشم و مزه اش کنم .تو عزیزم برایم یعنی دوباره شادی کن مادر.  
14 مهر 1392

اولین دریا

دیگه طاقت نداشتم آخه من عاشق دریام اما امسال تابستون اصلا نرفتم دریا.هرطور شده باید تو رو میبردم که دریارو ببینی که چه زیباست. ساعت ١٢ ظهر بود اما مهم نبود گرم بود اما مهم نبود لباس پوشیدیم و دوتایی رفتیم به سمت فریدونکنار. هر چند کلا یه نیم ساعتی بیشتر نبودیم اونجا بعدشم خوابت گرفت هر چند مامانی اصلا سیر نشد و باز دریا میخواد اما کمی آرومتر شدم. تو چی مامانی دریارو دوست داشتی؟     ...
14 مهر 1392

سفر به سرعین و ویروس ژاپنی

شنبه داشتیم میرفتیم سرعین البته شب تو چابکسر خوابیدیم و صبح فرداش حرکت کردیم صبح دیدم حال نداری الهی بمیرم این اولین باری بود که تب کردی چقدر چشمات بی حال بود ولی همچنان آقا بودی و صدا ازت در نمیومد. سرعین که رسیدیم رفتیم دکتر و بهت استامینوفن فقط داد روز دوم حالت بدتر و تنت داغ تر شد دیگه پدرجون و مادرجون گفتن که حرکت کنیم به سمت خونه چون اینجا به امکانات دسترسی نداریم. و اینطوری شد که سفر سرعین ناتمام موند برگشت هم مامانی بدجوری سرما خورد دیروز دیدم که تنت دون دون داره بردمت دکتر .دکتر گفت یه ویروس زاپنی که تو هوا هست! و تا ٤٨ ساعت دیگه دون دونش رفع میشه تبشم که دو روز بود و قطع شد حالا دکتر گفته که من زیاد بغلت نکنم که سرما نخوری. راستی ...
7 شهريور 1392

من دوستت دارم

ر وزگاری است من در تمام غم هایم خنده های تو را به یاد میاورم و تمام میشود هر ابری که دلم را بارانی کرده بود. تو دلچسب ترین هدیه ای هستی که من گرفته ام آن هم از طرف عزیزترینم خدا. هر هنگام که من در کوچه باغ های قدیمی دلم سرک میکشم و خاک تمام آنها را گرفته و من هنوز دلیلی برای بودنم نیافتم تو را به یاد میاورم. تو وظیفه ای بر دوش منی که به من حس بودن می دهد و به یادم میاورد که من هم در این دنیا کاری دارم. خدا را شکر که هستی.                                     ...
28 مرداد 1392

یک دو سه حرکت

الهی قربونت برم عروسکم. دو روزی هست که سینه خیز میری و به هر چی که میخوای میرسی الهی که همیشه به هرچی میخوای برسی. ولی مامانی مجال هیچ کاری نداشتم حالا که بدترم شد. اصلا نمیشه جلوتو گرفت تا میزارم اونطرف فرش تند و تند سینه خیز میای و همه چی رو به هم میزنی.فکر کنم به زودی چهار دست و پا هم بری. آخ جون که روزهای رویای من داره فرا میرسه ای دلیل شادیهایم.                                                &nbs...
28 مرداد 1392

اینم عکس عیدفطر

روز عید فطر بعد از اینکه نمازو خوندیم و یه صبحونه دلچسب خوردیم رفتیم خونه مادرجون و پدرجون با علی دایی و دایجون محمد و احسان (١١ماهه) و محسن (٤ساله) و زندایی رفتیم چای باغ. بعد از مدتها هوا خوردیم. خوش گذشت اما بعد خوردن ناهار یهویی بارون شدید اومد و ما بچه ها رو گرفتیم و بدو بدو سوار ماشین و فرار کردیم. .   ...
22 مرداد 1392

عید روزه داران

عزیز دلم پارسای گلم امروز عید سعید فطره. این عید مخصوص یه عده خاصه همون عده ای که یه ماه مهمون خدا بودن و به حرف خدا روزه گرفتن. بیشتر از همه به این روزه داران مزه میده عید فطر.الان ساعت ٦و ٤٥ دقیقه است و بابایی میخواد بره نماز عید فطر من و شما هم میریم البته من نمیتونم بخونم چون مطمئنا شما نخواهی گذاشت. ولی میریم که از این حضور لذت ببریم. گل قشنگم امیدوارم زود زود بزرگ شی و با هم روزه بگیریم. امسال ماه رمضون که اکثرا موقع سحر بیدار شدی و سحری خوردی!! ماه رمضون امسال هم تموم شد ولی چه ماه رمضونی یا خواب میموندم و دقایق آخر بیدار میشدم یا هر وقتم زود بیدار میشدم بیدار میشدی و شیر میخواستی اونوقت بابایی باید خودش سحریشو آماده میکرد. ولی باز...
18 مرداد 1392