پارساپارسا، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 27 روز سن داره

محمد پارسا دنیای تازه من و بابا

توي خواب ذوق مرگ شدم

ديروز صبح خواب ديدم كه گفتي مامان نميدوني ماماني چه كيفي كردم به همه ميگفتم ديديد گفت ماما ديديد؟واي ذوق مرگ شدم. تازه ديشب كه مثل هميشه تا ساعت 1 بيدار بودي و بابايي كه بايد بره سركار ميخوابه يه دفعه از سروصدات بيدار شد همون لحظه گفتي ا.ب بابايي هم همچين خواب و بيدار ميگه گفت بابا من شنيدم بعد خوابش برد.يه كمي خنده دار شديم نه ماماني؟ ولي اينا همه از عشق و دوست داشتن توئه پسر قند عسل من.  
15 ارديبهشت 1392

سایزش شده 3

سلام گفتم که پسرم داره کم کم بزرگ میشه. از کجا معلوم ؟ خوب سایز پوشکش شده ٣ دلیلی از این بالاتر؟قربونش برم. تازه امروز غلت هم زد هورا داره به جنب و جوش میفته ...
14 ارديبهشت 1392

کودک من سه ماهه شد

  پارسا دیگه کم کم داره بزرگ میشه توی این سه ماهه  من هر لحظه از داشتن پارسا شاد بودم و خدارو شکر میکردم. توی مطالب قبلی نوشتم که  پارسا معنی عشق رو کامل تر میکنه اون وقتی بود که توی شکمم  بود حالا میگم حقیقتا همینه من تازه معانی خیلی چیزها رو فهمیدم.  کارهایی که پارسا تا حالا بلده : بلند میخنده،کم کم دستاشو طرف اشیا میاره، با چشماش دنبال صدا میره و سرشو طرف صدا برمیگردونه، سرشو بلند میکنه و اصلا نمیخواد دراز بکشه وقتی بیداره و منو میشناسه به نظرم پدرشم میشناسه  اقو،مم وجدیدا یه دو سه باری ب گفت به نظرم . ...
12 ارديبهشت 1392

روز من روز لبخندهای توست

همیشه روز مادر ما کادو میخریدیم و دور هم جمع میشدیم. مادرم میگفت که اصلا کادو براش مهم نیست اصلا نیازی نیست به زحمت بیفتین. راستش اصل این قضیه رو درک نمیکردم چرا مادرم چندان علاقه ای به کادو و هدیه تو روز مادر نداره. دیروز که اولین بار بود روز مادر منم مادر بودم فهمیدم هیچ هدیه ای زیباتر از لبخند فرزند نیست واقعا به نظر شما چیزی توی این دنیا هست که زیباتر از عشق فرزند و لبخند اون باشه؟ مادرم ای بهتر از فصل بهار مادر ای روشن تر از هر چشمه سار مادرم روزت مبارک ناز من مادرم  تنها تویی آواز من ...
12 ارديبهشت 1392

چه شب بدی

مامانی ام پنج شنبه شب خیلی شب بدی بود ما از مهمونی خونه مادرجون برگشته بودیم ساعت تقریبا یک بود پدرجون ما رو رسوند نزدیکای خونه تو گریتو شروع کردی و منم بدو بدو از ماشین پیاده شدم تا بیام خونه و به تو برسم اما تو گریه میکردی و ساکت نمیشدی هر شب ساعت یک و نیم میخوابی بنابراین گفتم حتما تا یک و نیم تموم میشه ساعت ٢ شد گریه میکردی و من تو رو راه میبردم و به زور سعی میکردم شیر بدم شاید آروم شی ساعت ٣ شد خوابیدی اما تا گذاشتمت پایین دوباره گریه کردی چنان گریه میکردی که نفست بند اومده بود طاقتم تموم شده بود خیلی گریه کردم و از خدا میخواستم کمکت کنه چون انگاری از دست من کاری بر نمیومد تو مدام گریه میکردی و میگفتی م م م (آخه باهاش تمرین ک...
31 فروردين 1392

مامانی فدات

آخه عزیزم چرا گاهی شیر میخوای و به جای شیر خوردن دستاتو میخوری و منو نگاه میکنی؟فکر دل منو نمیکنی که از جاش در میاد اینطوری؟گل عمر مادر وقتی تو چشام زل میزنی دیوونه میشم کاش زودتر حرف بزنی و دستاتو بگیرم توی دستم و تو خیابونا قدم بزنیم تو خونه بازی کنی و سروصدات تا هفتا همسایه بره. من که همش روزشماری میکنم                                                         ...
28 فروردين 1392